بهانه آغوشت

می گویی آغوش


تمام  تنم گرم می شود...


نزدیک تر بیا


بگذار این شعر را


به بهانه آغوشت نصف و نیمه رها کنم...


میترسم چشم بخوریم

گاهی بی دلیل نباش


گاهی بی دلیل بد باش


میترسم چشم بخوریم


آنقدر که با هم خوبیم...



نشانی ام

اگر نشانی‌اَم‌ را بپُرسند،


می‌گویم‌:


تمام‌ پیاده‌روهای‌ جهان‌!


اگر گُذرنامه‌ بخواهند،


چشمان‌ تو را نشانشان‌ می‌دهم‌ !


می‌دانم‌ که‌ سفر کردن‌ به‌ دیارِ چشمانت‌،


حق‌ طبیعی‌ تمام‌ مَردُم‌ دُنیاست‌ !


حس پاک

لمس دستان تو


وسوسه شیطان نبود


به قداست چادرت قسم


حس قنوت نمازهایم بود


دست هایت را باز کن...

حرف های عاشقانه را بگذار برای بعد...


امشب


دلم گرفته


دست هایت را باز کن...


این شعر  دست بافت ِ توست...

پشت ِ شعرهایم


قالیچه می بافی


بانو


دست های ظریفت را


رج به رج


روی واژه هایم بکش


این شعر


دست بافت ِ توست...


به تماشايت نشستم...

من خود خدايي بودم


تو را ساختم


چون به تماشايت نشستم


ويران شدم ...


 " دوستت دارم " ؟

 آنقدر ذهنم را درگیر خودت کرده ای ...


 که دیگر حتی نمیتوانم مضمون تازه ای پیدا کنم


 حالا حق میدهی


 در شعرهایم


 به همین سادگی بگویم


 " دوستت دارم " ؟


دوست داشتنت

دوست داشتن تو


نه فعل ماضی ست


نه یک حال ساده!


دوست داشتنت


تنها نسخه ای ست که قلبم


برای ادامه ی این زندگی تجویز کرده است!

                                                                            مسافر آسمان


دیدنت..!!!

قدیم ترها


برای بوسه چشمانم را میبستم


حالا برای دیدنت..!!!


فقط من کمی مرده ام!

اگر آمدی


به دلت بد راه نده


شهر همان شهر است


کوچه همان کوچه


خانه همان خانه...


فقط من کمی مرده ام!


یک بداهه ي كوتاه

فراموش كرده است


آغاز فصل سرد را


زني كه چمدان خاطراتش


در قطار اردیبهشت جا مانده است!