روح زندگی را در حیاط قدیمی

روح زندگی را در حیاط قدیمی


کنار حوض کاشی آبی


حوالی شمعدانی ها


کنار سماور مادربزرگ


جا گذاشتیم...

پلک زدن یادم رفت ...

سوزش چشم من


از لذت زیبایی توست


خیره بر تو شده ام


پلک زدن یادم رفت ...

ساعت چند است...!

تاریک بود فضای خالی ذهنت...


من رنگها را زاییدم با درد،


من چراغ ها را روشن کردم با عشق


تو بیدار شدی از خواب...


ساعت چند است...!